شجاعالدین ابراهیمی
دیشب، به عزم مهتابگردی، گام از گوشهٔ تاریک روح بیرون نهادم و بیراهیار و راهوار، تفرّج بهسوی آنسوی هنوز را آغازیدم.در طول سکوت، صفوف سایهها ایستاده بودند و در عرض ظلمت، جنازههای وهنآمیز لحظهها بر صلیب زمان میچرخیدند.
از معبر بادسنجهای بومی، بلوای باد عبور میکرد و بر شانههای سنگی اشباح گمسایه، ارث تاریک گناه به عمق شبهای ارتجالی حمل میشد.
آرایههای کبود شهوت از بستر شنهای تلخ میگذشتند و سوغات جهنم، در سفالینهٔ ملوّث وساوس، تا گرتهٔ چاه ویل تداوم داشت.وحشت، چونان زکام ابدی، بر جان سایه انداخت؛ گویی تیغال مرگ در غلاف قلب فرو رفت و تشنجی ریباسگونه بر اندام نشست.
به قفا نگریستم؛ جادهٔ مطوّل رجعت یخ زده بود و در فراسوی غبارهای بهتزده، روی پلک فجایع، تنوره میکشید.باید از ململ پوسیدهٔ تمثیل، ردایی ساخت و بر اندام زخمی واژگان هراس انداخت، تا دهشتباریِ معنا، شعور را با پنجههای سکته مصلوب نسازد.
آه، انسانِ متراکم از جهل، به یاوهٔ بادانشِ شیطانی، به معماری مترقیِ غرایز دراز و نفسانیت مجاز قیام کردهای! خوشا قعود در مقبرهٔ بدویت، و از ترنج خورشید ملعبه ساختن؛ و با خانوار گیاهی، به تقدیس نژاد خاکهای قدیمی نشستن؛ و در شراع رفتن با سالگان صمیمیت، و از گفتنیهای معطر سرخوش بودن.
باید آهنگ بازگشت کرد و از شیارهای مخوف تماشا گذشت؛ بیآنکه پا بر استخوان سرد علفها گذاشت. باید، بیالتفات به برشهای یک امتداد همسو باهاویه، در راستای مسیر سحر حیات، دویدن آغازید و در امواج کششهای بلند ابدی، به لحظههای اکسیرین پیوست و با اعصاب آبی و آرام، به آناتِ سپسین اندیشید.
باید عقاید پاییزی سرنوشت را در گوشهای از بهار کاغذیِ این فصول مقوایی به ودیعهٔ خاک نهاد و با طنین آبگینهوار صدا، خدا را در شمیم بلیغ باور مرور کرد.
باید در قلمرو اکسیژن مقدس مذهب، تنفس را از ریهٔ بابونه و ششِ سیسنبر آموخت؛ باید با شعلهٔ مقدس دعا، گوشههای تاریک روح را روشن کرد و سماور نیایش را با کبریتِ سوز، بر مصطبهٔ عقل جوشان نمود.
باید از دیوارهای سیاه، آینههای متلوّن ساخت و پنجرههای باستانی تماشا را بهسوی موهبتهای مجهول گشود؛ نارنجزاران خورشید را در تلألؤ شمش اشراق، بر هفت پردهٔ چشم نقاشی کرد و تراکم طراوت را در فصل جاودانگی عشق، با مضمون آفتاب و علف، تألیف نمود.
ماهوارههای نباتی باغ، خبر از سپیدهای ژرف و بلورین میدهند. باید در ایستگاه حس، گوشی حوادث را برداشت.
هماره، پیش از آنکه زنگ خطر طنینانداز شود، باید در گوش شک، پویانِ شبسازِ راوی روایت روز بود؛ از دلهرههای شیرین، گوشوارهٔ پژواک رشادت ساخت و قایقهای مرطوب دعا را از دریای دلها و دیدهها، بر کویرگونهها هدایت نمود؛ مسیر نورانی اشک نیایش را تا چکاد نصرت الهی، با انگشت حماسه تعقیب کرد.
باید شولایی از کفن مه دوخت و در جشن تولد کولاک، صوفیانه رقصید.
شما چه نظری دارید؟